تبلیغات
در امتداد ساحل افکارم - بازگشته ام
باز گشته ام...
باز گشته ام ای دنیا...
اما نه این بار...
ساده و بی غل و غش...
مردم و زنده شده ام...
هر روز و هر لحظه...
اما...
اما عجب سرنوشت تکراری داریم...
روزی بدنیا خواهیم آمد*
روزی خواهیم مرد*

باز گشته ام
باز...
باز هم...

اما بهار دیروز من
امروز خزان کرده است...









امشب...
 همینطوری...
پارک نهج البلاغه
زیر بارون
قدم زدن
سبک میشوم وقتی قدم میزنم
مرد گریه نمیکند، قذم میزند

تنهای تنها میان پارک قدم میزدم و باران نوزش میکرد صورت ام را
من بودم و خدای باران



سلام بر همگی
امتداد ساحل افکارم بازگشت..
امیدوارم بهتر از قبل بنویسم و باشم...
شاید کمی پیر شده باشم...
حافظه ام دچار فراموشی شده باشد...
کمتر بخندم...
اندکی زود رنج شده باشم...
موهایم ریخته باشد، چهره ام مسن تر به نظر برسد...
اما همچنان امید دارم به خدایی که همیشه و هر لحظه همراه لحظه لحظه تنهایی هایم بوده است...
خدایا خیلی دوستت دارم... ممنونم که شب ها بیدارم میکنی تا سلامم کنی... و چقدر حس و حال تازه ای دارد بودن با خودت...
انگار سهم من از زندگی همین هست و بس با خودت باشم... ممنونم رب العالمین...



پ.ن:
* ع ش ق
این روزها دوباره خواهم مرد...
نمیدانم زندگانی چیست؟؟؟
انگار همان کیمایی است جاودانه میان قصه ها...
شاید جاودانه شده افسانه است...
راز دلی که شکست را دل شکسته ها میفهمند...
سکوتی که شکسته نشد...
رازی که راز ماند...
همچنان...
گذر زمان انگار همه چیز را با خود برده است...

سخته حتی فراموش کردن خود...
برای گذشتن باید از خود بگذرم
از هر آنچه رنگی گرفته است...
نمیدانم آخر چیزی هم خواهد ماند
یا نه...

بگذریم...
اما نمیدانم چرا چیزی نمیگذرد...
نه زمان...
نه دل...
فقط عمر...


تاریخ : چهارشنبه 26 آذر 1393 | 09:35 ب.ظ | نویسنده : | نوشته های ساحلی
.: Weblog Themes By BlackSkin :.